کرگدن آبی

آن‌چنان دیوانگی بگْسست بند
که همه دیوانگان پندم دهند

طبقه بندی موضوعی

آبی شدن چه آسان، آبی ماندن چه مشکل

دوشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۵:۲۴ ب.ظ

    همیشه شروع یک نوشته‌ سخت‌ترین قسمت کار است. اینکه از کجا شروع کنم و با چه کلمه‌ای شروع کنم و چطور بنویسم که در دام کلیشه‌ها و چارچوب‌های ذهنم گرفتار نشوم. معمولن نتیجه از چیزی که فکر می‌کردم افتضاح‌تر از آب در می‌آید و این شکست تا انتهای قلم‌بافی ادامه پیدا می‌کند. این از آفت‌های وبلاگ‌نویسی است که خودت را بارها و بارها در پست‌های مختلف تکرار می‌کنی و بعد از مدتی چنان‌که افتد و دانی دستت رو می‌شود و دیگر حنایت پیش خواننده رنگی ندارد. اصطلاحاتِ تکراری، حرف‌های تکراری، مفاهیم تکراری. چه می‌شود کرد. حالِ متکلم از کلامش پیداست، از کوزه همان برون تراود که در اوست. از ذهنی با دایره‌ی واژگان محدود، زبان الکن و استعداد ناچیز، بیش از این انتظار نیست. مگر ورودی چیست که خروجی‌اش چیز بزرگتری باشد. شما گلستان سعدی را باز می‌کنید و می‌بینید شیخِ اجل رسمن با زبان فارسی خوابیده. چنان با کلمات معاشقه می‌کند و چنان مفاهیم عمیقِ سال‌ها سیر و سیاحت در دنیا را در قالب نثر و شعر بیان می‌کند که به ارگاسم روحی می‌رسی. حاصل پنجاه سال تجربه را در چند صد صفحه خلاصه کرده. والاترین مفاهیم انسانی در قالب بدیع‌ترین حکایت‌های جهان و با بهترین واژه‌های ممکن. پیور پرفکشن. هر جای گلستان که لازم بوده چند بیت شعر نوشته. به‌جا. همه از گنجینه‌ی عظیم این ذهن جاودانه. با کمترین امکانات. تصنیفِ یک شاهکار هنری از اسکرچ. شاهکاری که به قول خودش «باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش رَبیعش را به طیش خَریف مبدّل نکند.» همین‌طور است مولانا و فردوسی و حافظ و خیام و عطار و که و که. خب وقتی برترین نویسندگان جهان از ایرانی گرفته تا خارجی به شکل‌های مختلف تمام مفاهیم را با زبانی هنرمندانه بیان کرده‌اند و هیچ مطلبی نمانده و هیچ کتاب جدیدی منتشر نمی‌شود مگر اینکه قبلن نویسنده‌ی بزرگی به‌شکلی به‌مراتب بهتر در آن مورد نوشته، کوشش بیهوده ز چه روی یا حکیم؟ 


پرانتز باز

حکیم اما راه حل جالبی دارد:

- کوستیشعرجات! بلی فرزندم. کوستیشعر را هرگز پایانی نباشد و تا دنیا دنیاست و جهان بر مدار خویش می‌گردد این هنر باقی است و این حقیر زاغی.

- زاغی؟ حالا چرا زاغی یا حکیم؟ یعنی چه؟

- زیرا بیکاز مرغابی. مگر من سعدی یا حافظم که وزنم جور در بیاید؟ اصل حرف را ول کرده‌ای چسبیده‌ای به زاغی؟ پندی بود که دادم و تهش را این‌طوری بستم.

-آهان.

پرانتز بسته


    به هر حال همان‌طور که در ابتدا گفتم این پست هم با یک عبارت کلیشه‌ای شروع می‌شود که به‌کرات در نوشته‌های مختلف تکرار شده: سال‌ها قبل. بله سال‌ها قبل و اینکه می‌گویم «سال‌ها قبل» ناخودآگاه غمگینم می‌کند زیرا پیری بی هیچ توجیهی غم‌انگیز است. ماجرا مربوط به ۱۶ یا ۱۷ سال قبل است. کلاس اول یا دوم راهنمایی بودم. یک‌بار که از مدرسه برگشته بودم و خوشحال بودم که امتحانات تمام شده و تابستان از راه رسیده و داشتم لباس‌هایم را عوض می‌کردم، صدای سوت برادر کوچکتر را شنیدم که لای چارچوب در ایستاده بود و با اشاره‌ی انگشت مرا می‌خواند. رفتیم توی اتاق پذیرایی. زیر کانال کولر ایستاد. تمرکز کرد. چند تا حرکت ژانگولر انجام داد و پشتک وارو زد و در نهایت گارد گرفت و گفت: سی‌یوما هاماکویی! گفتم چی؟ گفت اسم این فن بود. خودم اختراع کردم.

    آن سال‌ها در ایران خبری از سوپرمن و بت‌من و اسپایدرمن نبود و این آخری که اصلن اختراع نشده بود. در عوض بروسلی حاکم بلامنازع روح و فکر کودکان این مرز و بوم بود. قهرمانی واقعی با قدرتی اساطیری. حتا خاطرم هست که چهره‌ی استاد را از روی یک مجله نقاشی کرده بودم و چسبانده بودم به دیوار اتاقمان. سراسر شکوه بود و جلال و جبروت. طبیعی است که وقتی الگو بروسلی باشد، اسم فن اختراعی هم می‌شود سی‌یوما هاماکویی.

    فن قشنگی بود و خیلی زورم آمد. در هفته‌های بعد کارش شده بود ضایع کردن من. بعد از هر کل‌کل فنش را اجرا می‌کرد و می‌گفت سی‌یوما هاماکویی! احترام بگذارید! هر چه فکر می‌کردم پادفن لازم برای مقابله با این تاکتیک به ذهنم نمی‌رسید. چند هفته بعد خانواده‌ی عمویم از جنوب آمدند خانه‌ی ما. هر سال با شروع تعطیلات تابستان، می‌آمدند ۲۰ روز می‌ماندند و می‌خوردند و می‌خوابیدند. پسر عمویم ذهن خلاقی داشت. یک شب برادرم فن سی‌یوما هاماکویی را جلوی ما اجرا کرد و درست همین‌جا بود که پسر عمو پوزخندی زد و در کسری از ثانیه دست‌هایش را توی هوا چرخاند، روی زمین نشست و چندبار غلت زد و همان‌طور که خوابیده بود یک پایش را داد بالا و مکث کرد و بعد از چند ثانیه گفت: هاشیدو شاماپیری! برادرم به‌کلی اعتماد به نفسش را از دست داد. همه‌ی این‌ها در یک لحظه اتفاق افتاده بود و اینکه کسی بتواند در چند ثانیه یک فن اختراع کند و رویش اسم هم بگذارد به ذهن هیچ‌کس نرسیده بود.

    این از بازی‌های روزگار است که همیشه در مقابل هر سی‌یوما هاماکویی، یک هاشیدو شاماپیری وجود دارد. زمین چرخید و چرخید و ما از دنیای حماقت‌های کودکانه پرت شدیم به آینده‌ای تلخ و واقعی. پسر عمو حالا یک آجیل‌فروشی دارد و بعد از یک ازدواج ناموفق، عصرها جلو مغازه‌اش می‌نشیند و به غروب آفتاب می‌نگرد. کیلومترها این‌طرف‌تر برادرم صبح‌ها توی پادگان با چشم‌هایی ورم کرده و گریزان از تابش شدید خورشید، آماده‌ی مراسم صبح‌گاه می‌شود و مسائل عقیدتی. و من، مثل همیشه، کرگدن تنهایی هستم که حتا آبی شدن هم تغییری در من ایجاد نکرد.

  • کرگدن آبی

نظرها (۱۹)

ای بابا عجب پایانی!
پاسخ:
پایان خوش
همون جمله ی معروف دست بالای دست زیادِ. اولش فکر میکنی بعدی وجود نداره اما همیشه هست. 
پاسخ:
اینکه آدم به بعد فکر نکنه خیلی خوبه.
کرگدن بودن باید چیز بهتری از آدم بودن باشد...تازه اگر آبی باشی که محشر است...بلاخره تکلیفت با خودت مشخص است...من که هنوز نفهمیدم تو چرخه محیط زیست چه نقشی را ایفا میکنم؟؟
پاسخ:
فقط آسیب‌هایش کمتر است.
بله وبلاگ نویسی سخته ،اونم زمانی که تغیییر مکان میده
چه شیطونی بوده برادرتون :)))))

پاسخ:
به تغییر مکان ارتباطی نداره.
- بله من واقعاً به پسرعمو و خلاقیت جاست‌این‌تایمش غبطه خوردم.
- آقا مبارکه. 
- من خودم در دو چیز بسیار ضعیفم: 1- اسم‌های من‌درآوردی و حتی اسامی شرکت‌ها (برای همین هیچ وقت شرکت تأسیس نکردم) 2- امضا. ینی یَک امضای زشت دوم ابتدایانه‌ای دارم که نگو!
- ببین شما اصن نوشتن رو سخت نگیر. فقط برو رو یه مطلب راجع‌بهش بنویس. متن شما خصوصیتش غافل‌گیریه. آیا امکان داره یه زمانی خواننده‌ها دیگه حوصله‌ی غافل‌گیری نداشته باشن؟ داره؟ واقعا؟!
پاسخ:
خداییش استعداد بالایی داشت. مثل خسرو توی کتاب ادبیات فارسی دبیرستان بود.
امضای منم تو همون مایه‌هاست که گفتی.
می‌گم؟ فیل‌تربودن از شروط لازم پیوندهای گوشه‌ی وبلاگتونه؟؟!
پاسخ:
خب این قضاوت درستی نیست. همون‌طور که من دیگران رو قضاوت نمی‌کنم.
این لینک‌ها بازماندگان دوران گودر هست که همچنان می‌خونمشون. دوست داشتم اینجا به اشتراک بذارم.
آخ آخ ... این که ایده هه هست ولی همش درگیری که چطوری بنویسی که کلیشه نشه ، ماجرا رو افتضاح می کنه !

+آخرشم شما هیچ فنی ارائه ندادی ؟؟؟
++نمیدونم چرا آخرش فکر کردم که پسرعمو ازون آدمای هدر رفته تو چرخش روزگاره ...
پاسخ:
نه، دریغ از یک فن.
بعله از هرز رفتگان روزگار هست. مثل خودم.
خخخخ الان باور کنم که تو اسم جفت فن هارو درست و دقیق یادت مونده؟!
پاسخ:
خخخخ؟ واقعن خخخخ؟ شما هم؟ :D
این‌قدر در این سال‌ها بهشون فکر کردم که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.
سلام عرض شد :-)
پاسخ:
سلام. خوش اومدی :)
سعدی مثال قدرتمندی نبود
پاسخ:
سلایق فرق می‌کنه.
داشتم فکر میکردم حفظ کردن و تکرار اسم این فنون چقدر سخته D:
پاسخ:
خیلی :/
  • بانوی بهمن ماه
  • آفرین به پسر عمو ! فقط کاش در زندگی واقعی هم فن  هاشیدو شاماپیری  را اجرا میکرد شاید ازدواج نا موفق نداشت و الان یک خلبان (مثلا ) بود ! شاید البته ! چون دنیای لاکردار فن های زیادی بلد است و همیشه ما را غافلگیر میکند !
    یادش بخیر یک زمانهایی فیلم های بروس لی غوغا میکرد البته من فقط " اودا " گفتن با جیغشو بلد بودم
    پاسخ:
    واقعن دورانی بود واسه خودش.
    ای وای سو تفاهم نشه، قصدم جسارت به لینک‌ها نبود. اون روز می‌خواستم گشت و گذاری توشون کنم دیدم همشون فیلتر هستن منم فیلترشکن خوب فعلاً ندارم. گفتم اعتراض مدنی کرده باشم :))
    پاسخ:
    آهان. اعتراض مدنی ;)
    این از بازی‌های روزگار است که همیشه در مقابل هر سی‌یوما هاماکویی، یک هاشیدو شاماپیری وجود دارد.
    آخرش خیلی خوب تموم شد
    پ ن : یک پست هم راجب خمیازه های کردن های آبی بذار
    پاسخ:
    اسم خمیازه میاد یاد ژه می‌افتم.
  • یاسی ترین
  • همون اولین باری که اومدم وب جدیدت این مطلبو خوندم دو سه بار دیگه میومدم کامنت برازم عجیبه هر بار تا میومدم بنویسم یه چیزی میشد باید میرفتم همون لحظه!!!

    دیگه حسش پرید. ولی فوق العاده نوشتی. در مورد سعدی موافقم. نابغه بوده قطعا. من بسیار بهش علاقه دارم. هم شعر هم نثر... اصلا افسانه‌ای نوشته.

    دلم خواست پسرعموتو ( البته همون کوچولویی‌هاش نه الان که لنگه دره!) بغلش کنم فشارششش بدم. دختربچه ها خیلی نازن ولی گاهی این کارای پسربچه‌ها دلمو ضعف میبره. 

    نوشتن تو وبلاگ جدید... آدمو درگیر یه حس عجیب میکنه. من که احساس میکنم هنوزم اون آدم بلاگفایی نشدم... طول میکشه.
    پاسخ:
    منم خیلی به سعدی علاقه دارم. به مولانا و فردوسی هم.
    آره طول می‌کشه ولی عادت می‌کنیم. به همه‌چیز عادت می‌کنیم.
    چه بلاگفا چه اینجا ، شما نوشتتنون خوبه خوشم میاد
    امیدوارم اینجا بهتر از خونه ی قبلیتون باشه و همیشه بخونم نوشته هاتونو
    پاسخ:
    لطف دارید :)
    دمت گرم آقا خیلی خوب مینویسی فنتیم شدید
    پاسخ:
    این لطف شما رو می‌رسونه عباس جان.
  • مرضیه دانایی
  • یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت
    در بند آن مباش که مضمون نمانده است...
    البته این مربوط به بخش اول نوشته تون میشه :)

    پاسخ:
    صد البته :)
    چرا اینقدر غمگینم کرد..یک معنای خیلی تلخ توش مستتر بود..
    پاسخ:
    با این نوشته قصد ناراحت کردن کسی رو نداشتم. متأسفم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">