کرگدن آبی

آن‌چنان دیوانگی بگْسست بند
که همه دیوانگان پندم دهند

طبقه بندی موضوعی

از تو به بعد است که به دنیا می‌گویم آری

چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۳ ق.ظ

    دلم می‌خواهد با تو حرف بزنم. احساس احتیاج شدیدی به این کار در من جوش می‌زند اما توی این خودم، تو را هم می‌بینم. این چه مصیبتی است که تو، از چندی به این طرف به شکل جدیدی در من وارد شده‌ای. مرا اشغال کرده‌ای. در من خانه گرفته‌ای. تو واقعاً بدی که این‌طور آرامش خاطر مرا یغما کرده‌ای. این صحیح نیست که کسی آرام‌آرام آدم معقول سر به راهی را این‌طور منحرف و سراسیمه بکند. و دائم توی دلش یک نوع دلهره و اضطراب سر بدهد. این آدم با خودش فکر می‌کند: خوب، من با این موجود چه بکنم؟ آخرش کار ما به کجا می‌کشد؟ نکند گرفتارش شوم؟ و راستی حیف نیست که گرفتار من بشود؟ خوبی من فقط همین پرهیز و احترازم از گرفتاری در زن بوده... و حالا... تف به من، واقعاً که سزاوار سرزنشم. چرا تو با شکل جدیدت آمدی و آرامش مرا به یغما بردی و در وجود من جا گرفتی؟ آخر چرا اینقدر بی‌ملاحظه‌ای؟ من که تو را خیلی می‌خواستم. پیش خودم و برای خودم می‌خواستم. تو چرا مرا از توی خودم درآوردی؟ چرا داخل زندگی دل من شدی و مرا گرفتار کردی؟ شاید تقصیر خود من بود که باز هم استغنا نشان ندادم و خودم را لو دادم. تف به من، چقدر بد کردم. باید همان‌طور می‌ماندم. بکر و دست‌نخورده باقی می‌ماندم. اما تو با شکل جدیدت آمدی و مرا تسخیر کردی. چرا توی وجود من خانه گرفتی؟ چرا راحتی مرا دزدیدی؟ چرا این دلهره و وسواس را توی دل من راه انداختی که خودم را شب و روز روی لبه‌ی تیغ حس کنم؟ که آرامش من هول‌خورده و ترسناک پس پسکی عقب برود و در چاه زوال بیفتد؟ مصیبتی است، واقعاً مصیبتی است. تو آمدی و خانه‌ی وجود مرا غصب کردی و دیگر نمی‌گذاری من با خودم آرامش داشته باشم. یعنی چه. چرا باید راه و نیمه‌راه، شب و نیمه‌شب، تو را جلو خودم ببینم که داری با آن نگاه‌های اغوا کننده‌ی بی‌گناهت مرا در خودت فرومی‌کشی؟ چرا داری مرا با این عطش مادرزادی که سراسر وجودم را ملتهب کرده است پیش چشمان و لبان و زیر چانه‌ی خود در کوره‌ی اشتیاق می‌گدازی؟ عجیب است. از این نفس سرکش مستغنی من -که زیر بار مسئولیت هیچ عشقی نمی‌رفت- واقعاً عجیب است که بیاید و بعد از آن همه ریاضت احساسی و فکری، خطرناک‌ترین مسئولیت‌ها را به عهده بگیرد. کسی که هیچ وقت زندگی را به بازی نگرفته، حالا بیاید با زندگی خودش بازی کند. شیطانی در دلم نهیب می‌زند: باید گریخت، باید از خود آدم گریخت، از دزد زندگی خود گریخت... اما [آه که دارم له می‌شوم] به کجا بگریزم؟ به کجا؟ از خودم به کی بگریزم؟ به پوری؟ اونم که خودمه. پوری‌ام که خود منه. به خودم بگریزم؟ به خودم؟


    عزیز من تو که سؤال‌ها را می‌دانی، اما تشنه‌ی سؤال هستی جوابم را بده اینه یکی از دردهای من، یکی از سؤال‌های من. آیا هنوز هم خیال می‌کنی این شجاعت را داری که دست مرا بگیری و بقیه‌ی راه زندگیمان را با هم برویم و نگذاری که من خسته شوم یعنی خودت خسته نشوی؟ پوری جان صدای اعتمادم را می‌شنوم با هم گوش کنیم: زندگی ما را می‌طلبد...


از نامه‌های مرتضی کیوان به همسرش پوری سلطانی، ۲۳ فروردین ۱۳۳۳

مجله‌ی بخارا، شماره‌ی ۱۰۶

  • کرگدن آبی

نظرها (۲۶)

  • ایزابلا ایزابلایی
  • تا آخراش فکر میکردم این نامه رو خودت نوشتی و از اینا ;)
    +چقد لطیف و ملموس بود
  • خانوم پاف
  • به احترامشون یستادم 
    به احترام کیوان و پوری و 
    به احترام صدای اعتماد یک مرد ...

    جدیدا فک می کنم ساده ترین چیز ها چقدر سخت شده .
    اومدم بیان ، :)
    خیلی خوشحالم شما اینجایید 

    پاسخ:
    امیدوارم چرخش برات بچرخه ;)
    چقدر حرارت داره این نامه... ذوب میکنه آدمو
    سنگین بود ولی زیبااااااا
    تا اخراش فکر میکردم نوشته ی خودتونه برای یه عزیزی :)))
  • یاسی ترین
  • آخیییییییییی خیلی قشنگ بود بغضی و احساسات‌ناکمان کرد :)
    انتخابای خوبی داری مرسی

    زیبا...

    خوش به حال پوری

    وای خدایا! چرا من تا تهش فکر میکردم اینو خودت نوشتی درباره خودت و پوری؟!! ها؟ چرا؟؟
    پاسخ:
    واقعن چرا؟
    سلام ... دیشب فهمیدم که شمارو با یه بلاگر دیگه اشتباه گرفتم !
    ایشون هم اسم وبشون کرگدن آبی هست ! خیلی جالب بود :/

    پاسخ:
    سلام،
    شانس من بوده ;)
    سلام ; خوشحالم که پیداش کردم :)
    جفتتونو میخونم ازین به بعد :))
    :)))))


    ±محرم تسلیت
    ±±±±±التماس دعا
    دیدی که رسوا شد دلم
    غرق تمنا شد دلم
    دیدی که من با این دلِ
    بی آرزو عاشق شدم
    با آن همه آزادگى
    بر زلف او عاشق شدم

    منم مثل صاحبخونه فکر میکردم :ا
    پاسخ:
    ای بابا :)
    نمایش جنایت و مکافات
    http://www.tiwall.com/theater/crime-and-punishment

    :)
    دوبار خوندم
    جالب بود ...
    متن با زندگی این روزام جوور بود :|
    شاهرخ مسکوب و کلاً اون اکیپ دوست داشتنی شون وقتی از           " مرتضی کیوان" صحبت میکنن، آدم چه خیالبافی هایی که راجع به این آدم نمیکنه. یه آدم آزاد اندیش، آزاد منش، دست و دل باز و در عین حال عاشق پیشه که حلقه وصل خیلی از بزرگان ادبیات و فعلان سیاسی ما بوده.
    وقتی نامه پوری رو به فرمانده انتظامی تهران خوندم برای پس گرفتن نامه های شوهرش، واقعاً داشت گریم میگرفت.
  • یکی یدونه!
  • خو این دو تا کین؟!1333یا خدا!
    چقدر منم همین حسو دارم...
    از این نفس سرکش مستغنی من -که زیر بار مسئولیت هیچ عشقی نمی‌رفت- واقعاً عجیب است که بیاید و بعد از آن همه ریاضت احساسی و فکری، خطرناک‌ترین مسئولیت‌ها را به عهده بگیرد



    پاسخ:
    توی یه کامنت نمی‌شه در مورد این دو عزیز حرف زد.
    توی هزاران کامنت؟ بازم نمی‌شه.
    نیستی کرگدن آبی 
    آمدیم نبودید 
    می رویم دوباره برمیگردیم ^_^
    پاسخ:
    ای بابا :p
    به قول شیخ عطار؛ ما را نیستی از هستی ماست.
    چقدر قشنگ بود :)
    در من کسی مرا به سوی من می کشاند
    بلیده می شوم؟خودم خودم را ببلعم؟خودم خودم را؟
    همیشه از جایی شروع میشه شیدایی .....
    لعنت به این غم شیرین
    سلام ، برای نصب یا اضافه کردن فونت های دیگر در بلاگ تون می تونید از کد زیر استفاده کنید. 
    @font-face {
        font-family: 'yekan';
        src: url('//cdn.bayan.ir/blog/templates/shared/fonts/BYekan.woff?download') format('woff');
        font-weight: normal;
        font-style: normal;
    }
    به فایل استایل قالبتون اضافه کنید. در همون فایل ( استایل) تگ body رو پیدا کنید و نام این فونت (yekan) را با نام فونت قبلی جایگزین کنید. اگر باز هم سوالی پیس اومد. به بلاگم مراجعه کنید. تا راهنمایی کنم. موفق باشید
    پاسخ:
    ممنونم. البته فونت یکان هم جالب نیست و سعی کردم با فونت نازنین تست کنم که اینم خوب نشد.
    چند وقتیه که نیستین اقای کرگدن آبی ...

    +وقتی یک بلاگفایی نگران یک بلاگی میشود :))
    پاسخ:
    لطف دارید. مگه ما بلاگی‌ها جذام داریم که اینطوری می‌گید؟ ؛)
    این روزها خیلی سرم شلوغه با این حال چندتا ایده دارم که به مرور میام می‌نویسم.
    من توی فرهنگنامه کار میکنم و مدتی مرحومه پوری سلطانی اینجا رفت و آمد داشت، وقتی از عشقش به کیوان برای همکارانم تعریف میکرد، همکارانم اونو یه الگو برای عشق به زندگی قرار دادن.
    روح هر دو عزیز عاشق شاد که فقط 3 ماه زندگی مشترک داشتن
    اقای کیوان بعد از سه ماه از ازدواجشان ترور شد...
    پاسخ:
    خوشا به سعادتتون
    بسیار انسان بزرگواری بودند.
    بله در جریان شرح غم‌انگیز پایان زندگی مشترکشون هستم.
    ترور نه، تیرباران (اعدام)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">