کرگدن آبی

آن‌چنان دیوانگی بگْسست بند
که همه دیوانگان پندم دهند

طبقه بندی موضوعی

کانال تلگرام من

دوشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۴، ۰۱:۱۰ ق.ظ

شما هم توی کانال‌های جوک و سرگرمی و خنده و کسشرجات عضوید؟ راستش را بگویید! واقعاً خجالت نمی‌کشید؟ کرگدن هر روز کلی شعر و بریده‌ی کتاب و نقاشی و موسیقی توی کانالش پست می‌کند که همه را خودش با دست‌های خودش تایپ یا ترجمه کرده، همه را خودش خوانده، با چشم‌های خودش دیده و مطمئن شده که این منبع مورد اعتماد است و این جمله را واقعاً همین نویسنده گفته، بعد کانالش سر جمع ۵۰۰ تا عضو بیشتر ندارد و آن‌وقت کانال‌های زرد چند صد هزار نفر عضو دارند و چی تولید می‌کنند: بول‌شت! پیور بول‌شت! ابسلوت بول‌شت!

    جالب اینجاست که در همان تلگرام در یک گروه فامیلی عضوم و چندتا از اعضای فامیل را به کانالم دعوت کردم. بعد هر بار که به گروه سر می‌زنم می‌بینم اصلاً انگار پستم را نخوانده‌اند و همچنان دارند جوک‌های بی‌تربیتی و عکس‌های مضحک همان کانال‌های زرد را به اشتراک می‌گذارند و هرهر کرکر! خب راستش من اصلاً مخالف خنده و شادی نیستم اما حداقل کمی هم برای چیزهای دیگر وقت بگذاریم. برای حافظ و سعدی و رودکی، برای نیما و سیمین، برای داستایفسکی و ون‌گوگ و شجریان. احتمالاً با من هم عقیده‌اید که حتی از تلگرام هم می‌شود برای بالا بردن خودمان استفاده کنیم.

    اصلاً ببینم شما اهالی وبلاگستان به چه دردی می‌خورید؟ همانا من به‌پا می‌خیزم و بر شماست که از من حمایت کنید تا توی دهن همه‌ی این‌ کانال‌های زرد بزنم. من به پشتیبانی بچه‌های وبلاگی، دهن تلگرام را با خاک یکسان خواهم کرد. من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می‌کنم! بیایید دست‌به‌دست هم بدهیم و پوز شاخ‌ها و داف‌های تقلبی را به خاک بمالیم.

    همان‌طور که گفتم چند وقت پیش یک کانال تلگرام تأسیس کردم به نام «بازمانده روز» و از همه‌ی شما دعوت می‌کنم کانالم را ببینید و اگر خوشتان آمد در آن عضو شوید. و باز هم خواهش می‌کنم اگر این کانال را مفید دیدید در وبلاگتان آن را به دوستانتان معرفی کنید و در تلگرام توی گروه‌هایی که عضوید بفرستید. آی‌دی من در قسمت توضیحات کانال ذکر شده. لطفاً به من پیام بدهید و نقاط ضعف کانال را بهم بگویید. اینکه چی کم دارد و چطور باشد بهتر است. بعد هم اگر اخیراً کتابی خوانده‌اید و جمله‌ای یا حرفی از نویسنده به دلتان نشسته، عکس بگیرید و توی تلگرام بفرستید تا اگر خواستید با ذکر نام خودتان در کانال ارسال کنم تا همه با هم بخوانیم و لذت ببریم.


پ.ن.۱ به جز لینکی که در بالا دادم، شما می‌توانید در قسمت سرچ در تلگرام، با نوشتن bazmandeh_rooz و گذاشتن یک @ در ابتدای آن، کانالم را پیدا کنید. اگر نتوانستید پیدا کنید احتمالاً نیاز است تلگرامتان به آخرین نسخه آپدیت شود.


پ.ن.۲ این به این معنی نیست که دیگر اینجا کمتر می‌نویسم. اصلاً مگر کمتر از این هم می‌شود؟ اتفاقاً بهم انگیزه می‌دهد که وبلاگم را هم زود به زود آپ کنم.


پ.ن.۳ کانال یک نویسندهٔ دیگر هم دارد که لطف می‌کند گاهی عکس‌نوشته‌های انگیزشی و امیدوار کننده می‌فرستد.


منتظرتان هستم :)

  • کرگدن آبی

تو ای ساغر هستی

پنجشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۲۷ ب.ظ

    هاجر کمتر گاهی مادرش را این‌جور سر کیف دیده بود. پیش خود این شنگی مادر را به حساب وفور کار می‌گذاشت و این‌که دور و بر عیدی، مرگان اقبالی یافته بود که چشمش به رنگ پول بیفتد و صدای سکه را میان کیسه‌ای که به گردنش آویخته بود، بشنود. هاجر به این فکر نمی‌کرد که خون جوانی هنوز در رگ‌های مرگان می‌دود. گرچه به ظاهر مرگان شکسته و پیر می‌نمود، اما در باطن این جور نبود. زن‌هایی به عمر مرگان، اگر دقمصه‌های او را نداشتند، تازه اوج زنی‌شان بود. اما دریغ، بعضی‌ها هستند که زودتر از طبیعتشان پیر می‌شوند. مرگان هم یکی از همین‌ها بود. اما باور نباید کرد که جوانی، پیش از وقت، در اینجور آدم‌ها می‌میرد. نه، جوانی پنهان می‌شود و می‌ماند. مثل چیزی که شرمنده شده باشد در دهلیزهای پیچاپیچ روح، رخ پنهان می‌کند. چهره نشان نمی‌دهد، اما هست. هست و همیشه در کمین است و پی فرصتی است، یا مهلتی، تا خود را بروز دهد. چشم به راه است و همین که روزگار نقاب عبوس را از چهره‌ی آدم پس بزند، جوانی هم زبانه می‌کشد و نقاب کدورت را بی‌باقی می‌درد. جوانی دیگر مهلتی به دل‌افسردگی و پریشانی نمی‌دهد. غوغا می‌کند. آشوب. همه‌چیز را به هم می‌ریزد. سفالینه را می‌ترکاند. همه‌ی دیوارهایی که بر گِرد روح سر برآورده‌اند، در هم می‌شکند. ویران می‌کند!

    از اینجا بود شاید که مرگان جا به جا، در فاصله‌ی کار تا کار بشکن می‌زد و گاه شلنگ می‌انداخت و چون نوعروسی شنگول، با دخترش شوخی می‌کرد. همین بود شاید که مرگان را وامی‌داشت در لای کارش آواز بخواند، در آوازش بیت‌های عاشقانه‌ی نغما را بی‌پروا واگویه کند. عشق مگر حتماً باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن‌چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس می‌شود. می‌شوراند. منقلب می‌کند. به رقص و شلنگ‌اندازی وامی‌دارد. می‌گریاند. می‌چزاند. می‌کوباند و می‌دواند. دیوانه به صحرا!

    گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می‌جوشد، بی‌آنکه ردش را بشناسی. بی‌آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست‌های به گل آلوده‌ی تو که دیواری را سفید می‌کنند. عشق، خود مرگان است! پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق می‌جنباند. و گاه به درد در چاهیت فرو می‌کشد. حالا، سلوچ کجاست؟ این چاهی‌ست که تو در آن فرو کشیده می‌شوی؛ چاهی که مرگان در آن فرو کشیده می‌شود. سلوچ کجاست؟ ماه نوروز، عید، وقتی که همه‌ی مردم از هر سند و رندی، خود را به خانه‌شان می‌رسانند و با هر بضاعتی کنار سفره و سبزی می‌نشینند و تلاشی تا یک دم را سوای همه‌ی سال، سر کنند؛ سلوچ کجاست؟ حالا کجا می‌تواند باشد؟


جای خالی سلوچ

محمود دولت‌آبادی

نشر چشمه، چاپ هفدهم، زمستان ۱۳۹۰

  • کرگدن آبی

از تو به بعد است که به دنیا می‌گویم آری

چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۳ ق.ظ

    دلم می‌خواهد با تو حرف بزنم. احساس احتیاج شدیدی به این کار در من جوش می‌زند اما توی این خودم، تو را هم می‌بینم. این چه مصیبتی است که تو، از چندی به این طرف به شکل جدیدی در من وارد شده‌ای. مرا اشغال کرده‌ای. در من خانه گرفته‌ای. تو واقعاً بدی که این‌طور آرامش خاطر مرا یغما کرده‌ای. این صحیح نیست که کسی آرام‌آرام آدم معقول سر به راهی را این‌طور منحرف و سراسیمه بکند. و دائم توی دلش یک نوع دلهره و اضطراب سر بدهد. این آدم با خودش فکر می‌کند: خوب، من با این موجود چه بکنم؟ آخرش کار ما به کجا می‌کشد؟ نکند گرفتارش شوم؟ و راستی حیف نیست که گرفتار من بشود؟ خوبی من فقط همین پرهیز و احترازم از گرفتاری در زن بوده... و حالا... تف به من، واقعاً که سزاوار سرزنشم. چرا تو با شکل جدیدت آمدی و آرامش مرا به یغما بردی و در وجود من جا گرفتی؟ آخر چرا اینقدر بی‌ملاحظه‌ای؟ من که تو را خیلی می‌خواستم. پیش خودم و برای خودم می‌خواستم. تو چرا مرا از توی خودم درآوردی؟ چرا داخل زندگی دل من شدی و مرا گرفتار کردی؟ شاید تقصیر خود من بود که باز هم استغنا نشان ندادم و خودم را لو دادم. تف به من، چقدر بد کردم. باید همان‌طور می‌ماندم. بکر و دست‌نخورده باقی می‌ماندم. اما تو با شکل جدیدت آمدی و مرا تسخیر کردی. چرا توی وجود من خانه گرفتی؟ چرا راحتی مرا دزدیدی؟ چرا این دلهره و وسواس را توی دل من راه انداختی که خودم را شب و روز روی لبه‌ی تیغ حس کنم؟ که آرامش من هول‌خورده و ترسناک پس پسکی عقب برود و در چاه زوال بیفتد؟ مصیبتی است، واقعاً مصیبتی است. تو آمدی و خانه‌ی وجود مرا غصب کردی و دیگر نمی‌گذاری من با خودم آرامش داشته باشم. یعنی چه. چرا باید راه و نیمه‌راه، شب و نیمه‌شب، تو را جلو خودم ببینم که داری با آن نگاه‌های اغوا کننده‌ی بی‌گناهت مرا در خودت فرومی‌کشی؟ چرا داری مرا با این عطش مادرزادی که سراسر وجودم را ملتهب کرده است پیش چشمان و لبان و زیر چانه‌ی خود در کوره‌ی اشتیاق می‌گدازی؟ عجیب است. از این نفس سرکش مستغنی من -که زیر بار مسئولیت هیچ عشقی نمی‌رفت- واقعاً عجیب است که بیاید و بعد از آن همه ریاضت احساسی و فکری، خطرناک‌ترین مسئولیت‌ها را به عهده بگیرد. کسی که هیچ وقت زندگی را به بازی نگرفته، حالا بیاید با زندگی خودش بازی کند. شیطانی در دلم نهیب می‌زند: باید گریخت، باید از خود آدم گریخت، از دزد زندگی خود گریخت... اما [آه که دارم له می‌شوم] به کجا بگریزم؟ به کجا؟ از خودم به کی بگریزم؟ به پوری؟ اونم که خودمه. پوری‌ام که خود منه. به خودم بگریزم؟ به خودم؟


    عزیز من تو که سؤال‌ها را می‌دانی، اما تشنه‌ی سؤال هستی جوابم را بده اینه یکی از دردهای من، یکی از سؤال‌های من. آیا هنوز هم خیال می‌کنی این شجاعت را داری که دست مرا بگیری و بقیه‌ی راه زندگیمان را با هم برویم و نگذاری که من خسته شوم یعنی خودت خسته نشوی؟ پوری جان صدای اعتمادم را می‌شنوم با هم گوش کنیم: زندگی ما را می‌طلبد...


از نامه‌های مرتضی کیوان به همسرش پوری سلطانی، ۲۳ فروردین ۱۳۳۳

مجله‌ی بخارا، شماره‌ی ۱۰۶

  • کرگدن آبی

از نامه‌های رسیده

چهارشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۵۵ ب.ظ

یکی از خوانندگان وبلاگ این سؤال را مطرح کرده است که با اجازه‌ی خودش و به‌صورت ناشناس اینجا منتشر می‌شود:


«من یه دختر 16 سالم .
با یه پسری تو اینستاگرام آشنا شدم که 20 سالشه .
در زمانی که به شدت دوست داشته شدن و ابراز علاقه از جنس مخالف رو نیاز داشتم .
کلا ما دو دفعه بیشتر با هم دیگه حرف نزدیم . تازه اونم نه از پشت تلفن و تو دایرکت اینستاگرام .
اون چیز زیادی ازمن نمیدونه منم همینطور .
فقط بهم گفته که به کسی علاقه نداره و از این پسراس که دوست داره کسی بهش بگه که دوسش داره . اون وقت براش جذاب تره .
میتونی کمک کنی که چی کار کنم ؟ بهش بگم یهو یا نه ؟
راستش این ترسه که باعثش میشه 
ترس اینکه اگه نفهمه ممکنه چی بشه .
خودم میدونم اشتباهه.
شایدم چون به شدت به همچین اتفاقی احتیاج دارم باعث میشه به این کار فکر کنم .
الان که فکر میکنم من آدمی نبودم که قبلا همچین کاری کنم .
اصلا معتقد بودم که تا قبل از دانشگاه این روابط ها به شدت غلطه .
نمیدونم چطوری دارم همچین تصمیمایی میگیرم . به شدت گیج شدم»


اگر شما جای من بودید چه جوابی به این دختر می‌دادید؟
  • کرگدن آبی

نگارخانه

سه شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۱۹ ق.ظ
Three children

سه کودک

جرج بلوز

۱۹۱۹

۷۷.۱×۱۱۲ سانتیمتر

کاخ سفید

  • کرگدن آبی

نگارخانه

جمعه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۲۹ ب.ظ

Flower Clouds


ابرهای گل

ادیلون ردون

۱۹۰۳

۴۴.۵×۵۴.۲ سانتیمتر

مؤسسه هنر شیکاگو

  • کرگدن آبی

هنرِ شعر نگفتن

پنجشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۴۸ ب.ظ

گر حکمِ طبیعت است و گر حکمِ خدای

نامرد به جای مرد، نگذارد پای


هر چند بر فرازِ این کهنه سرای

گه سایه‌ی کرکس است و گه فرِّ همای


    رباعی بالا از دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن است. شعری محکم و جاندار، به سبکِ قدما و چهارقافیه‌ای ولی جالب‌تر آنکه، کسی با این توانایی در شاعری، بنا به تشخیص و تصمیم خودش شعر را کنار نهاد؛ آنهم در شرایطی که استاد دکتر خانلری، در هنگامی که اسلامی جوانی ناشناس بیش نبود، (در سال ۱۳۲۵ که اسلامی، ۲۱ سال بیشتر نداشت) شعرِ وی را با مقدمه‌ای تشویق‌آمیز در مجله‌ی معتبرِ «سخن» چاپ کرد و اهل فن می‌دانند که چاپِ اثری در «سخن» چقدر با سخت‌گیریِ علمی همراه بوده و این‌طور نبوده که هر چه به دست مجله می‌رسیده چاپ شود. بعضی از مشاهیر دلیلِ عداوتشان با کسی چون خانلری همین چاپ نشدن آثارشان در «سخن» بوده است! جالب اینجاست که در دوره‌ای شعرِ اسلامی ندوشن با اقبالِ فراوان مواجه می‌شود و در چند جُنگِ شعرِ معاصر (مانندِ «شاهکارهای شعرِ معاصرِ ایران» از فریدون کار و...) از او هم شعر می‌آید.

    ولی چه می‌شود که وی شاعری را رها می‌کند؟ خود وی می‌گوید؛ نمی‌خواستم کمتر از یک شاعرِ درجه اول در سطحِ تاریخِ ایران باشم و چون این توانائی را در خودم ندیدم آن را رها کردم... در زبان فارسی شعر بیش از حد گفته شده است... (گفته‌ها و ناگفته‌ها، مصاحبه با دکتر اسلامی ندوشن، انتشارات یزدان، ص ۳۷)


دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن (عکس از: مریم زندی)


    اسلامی ندوشن و تصمیمِ بزرگش برای رها کردن شاعری، می‌تواند سرمشقِ بسیار خوبی باشد برایِ خیلِ کسانی که با کمترین سواد و مطالعه و حتی علاقه، روزانه چند کیلو شعر می‌گویند!

    واقعاً این همه شعر می‌خواهیم چه کار؟ کاش آماری داشتیم از اینکه روزانه چقدر شعر از ما ایرانیان متراوش می‌شود؟! اصولاً اگر کسی سروکاری با شبکه‌های مجازی اجتماعی از قبیل فیس‌بوک و... داشته باشد، دیده است که روزی چقدر شبهِ شعر در این صفحات نوشته می‌شود. به‌خصوص اگر شاعر، «شاعره» باشد، «مگسانِ دورِ شیرینی» در مناقبِ این شعرها دادِ سخن می‌دهند! روزی به یکی از این خانم‌های شاعر گفتم؛ این‌هایی که می‌گوئید اصلا و ابدا شعر نیست و کمترین استانداردهای شعری را دارا نیستند. ایشان گفت: ولی خیلی‌ها از شعرم تعریف می‌کنند! گفتم: بی‌تعارف بگویم که تعریف‌کنندگان از دو دسته خارج نیستند؛ یا شعر نمی‌فهمند یا ازین تعریف‌ها، قصدِ دیگری دارند! ای کاش به جایِ این همه تلاش برای گفتن و نوشتن، اندکی برای شنیدن و خواندن وقت صرف می‌کردیم. عمیقاً معتقدم اگر بسیاری از این شبهِ شاعران، کمی شعرِ خوب می‌خواندند، اساساً از شاعری دست برمی‌داشتند. به یکی از همین «شعر گویان» گفتم که شما باید صدها برابرِ شعرهایی که می‌گوئید شعر بخوانید (نظامی عروضی در قرن ششم در کتابِ چهار مقاله می‌گوید شاعر باید ۲۰ هزار بیت از قدما «یاد گیرد» و ۱۰ هزار کلمه از معاصرانش «پیش چشم کُنَد» و پیوسته دیوان استادان همی خوانَد و همی یاد گیرد، تا بتواند شعر خوب بگوید) ولی بارها دیده‌ام که ایشان، حتی گزیده‌های معروفِ شعر را ندیده‌اند، چه برسد به این که تتبعات عمیق در شعر داشته باشند. منظورم از «گزیده‌های معروفِ شعرِ معاصرِ ایران» اینهاست؛ «روشن‌تر از خاموشی / مرتضی کاخی / انتشارات آگاه»، یا گزیده غزلِ «از پنجره‌های زندگانی / محمد عظیمی / انتشارات آگاه»، یا برگزیده‌ی شعرِ معاصرِ ایران (نیمایی و سنتی) «محمد افشین‌وفایی / صد شعر ازین صد سال / انتشارات سخن».

    ای کاش کسی که دغدغه و ادعای شاعری دارد و انتظار دارد دیگران شعرش را بخوانند، خودش برای خواندنِ شاهکارهای شعرِ ایران، اندکی وقت می‌گذاشت. یک بار یکی از نوازندگانِ جوان از من می‌پرسید که آیا استاد کسائی فلان قطعه‌ی مرا شنیده است؟ گفتم: فلانی! استاد در این سال‌ها در حدودِ بیست سی‌دی ارائه کرده‌اند، تو چندتا از آن‌ها را شنیده‌ای؟ دیدم تقریباً هیچ یک را نشنیده. گفتم پس چه انتظاری داری، حسن کسائی سی‌دی تو را بخرد؟! (بعضاً دیده شده همین جماعت در فیس‌بوک، هر که را می‌بینند به جمعِ دوستانِ خود اضافه می‌کنند (add) ولی دریغ از یک پسند کردنِ (like) ناقابل! یعنی همین اخلاقی که، همه باید به اینان گوش کنند ولی خودشان به حرفِ دیگران توجهی نمی‌کنند)

    دکتر شفیعی کدکنی از قولِ اخوان ثالث نوشته‌اند که وی می‌گفته؛ «این شاملو خودش خوب است ولی «تالی فاسد» دارد». «اخوان عقیده داشت که شاملو چند شعرِ بی‌وزن یا شعرِ منثورِ خوب دارد، اما خیل انبوهی از مقلدان به دنبالِ خود دارد که کمترین ارزشی در کارشان نیست... از میانِ خیلِ انبوه پیروان شاملو، نه یک شاعرِ بزرگ که حتی یک شعرِ درخشان هم ظهور نکرده است» (حالات و مقاماتِ م امید، از دکتر شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، ص ۹۴) من با شعر سپید مخالفتی ندارم ولی عمیقاً معتقدم، چون سرودنِ این نوع شعر نه نیاز به قافیه و نه وزن دارد، هر کسی به خود اجازه می‌دهد که (به قول دکتر نوروزیان) هر چیزی را به ذهنش می‌رسد، زیرِ هم بنویسد و به اسم شعر تحویل مردم بدهد.

    یک بار احمدرضا احمدی در مصاحبه‌ای گفته بود؛ ما کلاً در ایران دو هزار نفریم، خودمان شعر می‌گوییم، خودمان کتاب‌هایمان را می‌خریم و با همدیگر هم خوب نیستیم! واقعاً دامنه‌ی نفوذِ شعرِ قدما را بسنجید با میزانِ نفوذ این شعرها که گاه تعداد خوانندگانش به ده نفر هم نمی‌رسد. شنیده‌ام دکتر شفیعی کدکنی، رسم مبتکرانه‌ای دارد؛ وقتی کسی می‌خواهد شعر سپید بخواند، ایشان برای اثباتِ این که، شعرِ سپید، دامنه‌ی نفوذ ندارد، می‌گوید؛ شعری بخوان که از خودت نباشد، از دوستت هم نباشد، از شاملو هم نباشد! (چون ایشان معتقد است، موفقیت شاملو در شعرِ سپید امری استثنایی بوده، و خیل کثیری را به اشتباه انداخته که ایشان هم می‌توانند شعرِ سپیدِ خوب بسرایند). دامنه‌ی نفوذِ شعرِ کلاسیک، دامنه‌ای شگفت‌انگیز است، شعرِ موزون در جان و روانِ ایرانیان جاریست. بسیاری از امثالِ روزمره‌ی ما، تکه‌ای شعر است. شعر نیمایی نیز در موارد بسیاری توانست چنین نقشی را بیاید؛ زمستان، کوچه، پرنده مردنی است، به کجا چنین شتابان و... وردِ زبانِ میلیون‌ها ایرانی است. ولی شعرِ سپید هیچ‌گاه نتوانسته است که این دامنه‌ی نفوذ را بیابد. به اضافه‌ی آنکه، کاری که همه بتوانند انجامش دهند، هنر نیست. هنر آنست که عده‌ی زیادی از انجامش عاجز باشند. واقعاً این چه هنری است که در ایران، میلیون‌ها نفر قادر به انجامش هستند؟! «این‌ها همه به قول آن شاعرِ آمریکایی، «تنیس بی‌تور» بازی می‌کنند، و در مسابقه‌ی تنیس بی‌تور، همه کس برنده است و بازنده‌ای وجود ندارد». (همان منبع)

    در پایان، این ابیاتِ انوری عبرت افزاست؛

تو اگر شعر نگویی چه کنی خواجه حکیم؟

بی‌وسیلت نتوانی که به درها پویی


من اگر شعر نگویم پی کاری گیرم

که خلاصی دهد از جاهلی و بدخویی...


ضایع از عمر من آنست که شعری گویم

حاصل از عمر تو آنست که شعری گویی! (۱)



۱) پیداست که روی سخنِ من در این یادداشت، به هیچ روی، شعرای بااستعدادِ معاصر نیستند و اتفاقاً می‌پندارم اکثر آنان که مخاطب این یادداشت هستند، متأسفانه حال و حوصله‌ی خواندنش را ندارند! نیز بدیهی است که شعرِ بد، به شعرِ منثور/سپید خلاصه نمی‌شود و بسیاری از آنچه در انجمن‌های سنتی ادبی هم گفته می‌شود، حقاً حتی ارزشِ یکبار شنیده شدن ندارد.


یاداشتی از محمدرضا ضیاء

منتشر شده در:

مجله‌ی بخارا

سال شانزدهم

شماره ۱۰۴

  • کرگدن آبی

نجابت مزاج

چهارشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۲۷ ب.ظ

هیچ نویسنده و شاعر بزرگی را سراغ ندارم که در شرح حالش نوشته باشند «وی نوشتن را با توالت‌نویسی آغاز کرد».


این عکس از پشتِ درِ یکی از توالت‌های عمومی در سفر اخیر گرفته شده. همچنین این و این.

  • کرگدن آبی

نگارخانه

يكشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۴، ۰۳:۳۲ ب.ظ


Edward Hopper


یکشنبه

ادوارد هاپر

۱۹۲۶

رنگ روغن روی کرباس

۳۴×۲۹ اینچ

  • کرگدن آبی

سفر از خویشتن باید چو با خویشی سفر چه بود

جمعه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۴۷ ب.ظ
    کرمان یک گوشه‌ی نقشه افتاده و چون در مسیر رفت‌وآمد قرار ندارد کمتر کسی گذرش به آن دیار می‌افتد. شاید به همین دلیل بود که وقتی یک دوست خانوادگی از ما دعوت کرد به شهر کرمان برویم از فرصت استفاده کرده و خیلی زود بر سرش خراب شدیم. فرصتی که ممکن بود دیگر هیچ‌وقت پیش نیاید. کاش روزی یک دوست پیدا شود که من را به ارومیه یا تبریز دعوت کند، خیلی دوست دارم این دو و شهرهای اطرافشان را هم ببینم. اصلن خوب است که آدم در تمام شهرهای ایران یک دوست داشته و در زمره‌ی دعوت‌شدگان باشد.

    اگر از گرمای ظهر تابستان بگذریم، سفر دلچسبی بود و نداشتن اینترنت خیلی به ذهنم نظم داده بود. وقتی موبایل و تبلت را کنار می‌گذاری، زمان مفهوم دیگری پیدا می‌کند. روز دوم-سوم و در سفر به یکی از روستاهای اطراف شهر بود که حس کردم ثانیه و دقیقه و ساعت جایشان را به طلوع و غروب خورشید داده‌اند. مادرِ طبیعت آغوشش را باز کرده بود و روی دیگر زندگی را نشانم می‌داد. دیدن زیبایی خیره‌کننده‌ی ماهِ کامل، و آسمانِ پر ستاره، لذتی فراموش نشدنی است که قبلن با کیفیت 4k فقط در یزد تجربه کرده بودم.

    کرمان را شهری دیدم با مردمی گرم و دوست‌داشتنی. و چقدر خوب آدرس می‌دادند. آنقدر خوب آدرس می‌دادند که دلت می‌خواست فقط ازشان آدرس بپرسی. فقط آدرس بپرسی و طرف بگوید چهارراه اول نه، چهارراه دوم نه، چهارراه سوم نه، چهارراه چهارم بپیچ دست راست! و تو را با این پرسش بنیادین تنها بگذارد که چرا همان اول نگفت چهارراه چهارم؟
  • کرگدن آبی